نام رمان : پنج شنبه

نویسنده : hese_gharib کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۱٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۱ (پرنیان) – ۰٫۷ (کتابچه) – ۰٫۱ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۱۴۹

خلاصه داستان :

رمان در مورد دختری به اسم سپیده ست که با خانواده ش زندگی می کنه و تو یه بانک کار می کنه ، دختر داستانمون زندگی آرومی داره مث بیشتر آدما … تا اینکه یه بار که تو یه پارک نشسته بود یکی میخواسته یه جورایی اذیتش کنه که از دستش فرار می کنه ….


قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از hese_gharib عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

-سپیده با تو هستما،کجا می ری ؟
نگهم داشت و رو به روم وایستاد و بهم خیره شد
با حالت طلبکارانه ای گفتم
-ها چیه ؟
-مثلا معذرت خواستما
سرمو سمت دیگه ای برگردوندم و گفتم
-با معذرت خواهی آبروی رفته م بر نمیگرده ،الان این پسرِ پیش خودش چی فکر می کنه تارا ؟ ها ؟
-میرم براش توضیح می دم
با تندی گقتم
-با توضیح چیزی درست نمیشه ،تموم حرفاتو شنید !
خواستم دوباره برم که باز دستمو گرفت
-یه کاریش میکنم باشه ؟؟
یه کم بهش نگاه کردم و سری تکون دادم و رفتم سمت خیابون ،آب روریزی بزرگی شده بود و من اصلا نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ اصلا با چه رویی دوباره سر کارم برگردم ؟
سوار تاکسی زرد رنگی که نگه داشته بود شدم ، اولین بارش نبود ، چند بار دیگه م تا مرز سوتی دادن رفته بود، اما ایندفه … حتی یادآوریش هم برام عذاب آور بود ،الان پیش خودش چه فکرایی که نمی کنه ؟!!
سر خیابون پیاده شدم ، حوصله خونه رفتن و نداشتم ،مستقیم به سمت پارکی که نزدیک خونه مون بود رفتم و رو یکی از نیمکتا نشستم ، ساعت حدود ۲ بود و تقریبا کسی تو پارک نبود ،اعصابم واقعا بهم ریخته بود !منی که به پسر جماعت رو نمی دادم حال اینجوری باید بشه ؟!! وقتی رحیمی اونجور بهم زل زده بود می خواستم آب بشم تو زمین برم ! طبق معمول همیشه که وقتی من و تارا بیکار می شدیم و چون باجه هامون کنار هم بود امروزم داشتیم با هم حرف می زدیم ، مث همیشه تارا ،رحیمی رو سوژه کرده بود ، معاون بانک بود یه آدم از خود متشکر که فکر می کرد حالا چه کاره هست ! از شانس گَندمون هم حواسمون نبود این آقا بالاسرمون وایستاده وتارا هم داشت می گفت که آره خیلی به هم میاین و زوج خوبی می شین و منم مثِ همیشه به این مسخره بازیاش می خندیدم و سرموبلند کردم و با چهره رحیمی مواجه شدم و پوزخندی که مثِ همیشه رو لبش بود اما با این تفاوت که ایندفه پررنگ تر از همیشه بود !
سرمو با دو دستم گرفتم و چشامو بستم !