دانلود رمان نفس می کشم | اندروید ، آیفون ، جاوا ، pdf و موبایلدانلود رمان ایرانیدانلود رایگان رماندانلود کتاب داستانرمان عاشقانهدانلود رمان عاشقانه pdfدانلود رمان مخصوص گوشی های اندروید

 

نام رمان : نفس می کشم

نویسنده : bano bahare کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۸۱

خلاصه داستان :

مهشاد یه دختر پرورشگاهیه که تو شش سالگی یه زوج به فرزندی قبولش می کنن و به اصطلاح میشن پدر و مادرش. مهشاد داستان ما زیبایی ظاهری خیره کننده ای نداره، در عوض یه سری خصایل داره که از بقیه دختر ها ممتازش میکنه و باعث میشه اطرافیان روش تعصب خاصی داشته باشن. زن و مردی که به فرزندی قبولش کرده بودن وقتی که مهشاد فقط هفده سال داشته از دنیا میرن و…

 

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

مهشاد
ادای کسانی که چندششان شده در می آورم و می گویم:
-ای,شوهر ذلیل بدبخت!حالا اگه یه ساعت نبینیش می میری؟اصلا چرا خودش نیومد؟
با لب و لوچه ی آویزان می گوید:
-می گه از احسان خجالت می کشم. حس می کنم هر چی تو ذهنم هست می خونه.
می خندم.
-چشم بازارو کور کردی با این شوهر کردنت پریسا.
اخم می کند. میدانم به خاطر امیر می میرد.
-چشه مگه بچه ام؟
-هیچی. فقط همیشه خدا ذهنش درگیر مسایل مثبت هجدست.
با خونسردی میگوید:
-خب باشه. چه اشکالی داره؟من که از خدامه.
در کمد را باز می کنم. بلوز قرمز و شلوار مشکی ام را که سوغاتی جدید احسان هستند بیرون می کشم.
-باشه. اشکال نداره. حالا پاشو برو اماده شو. چون منتظرت نمی مونم. به اندازه ی کافی دیر شده.
به سمت در می رود و می گوید:
-یه ساعت بیشتر طول نمی کشه. نگران نباش.
هم زمان با بیرون رفتنش به این فکر می کنم که پریسا کاملا از دست رفته.
دوش می گیرم و بعد از یک ساعت حاضر و اماده به انتظار پریسا و پارسا مقابل درب خانه می ایستم.خانه ای که از شش سالگی درونش نفس کشیدم و حالا طبقه ی دومش مال خودم است و چراغ های خاموشش تنهایی ام را فریاد میزند.دلم مثل همیشه برای خودم می سوزد.

منبع : نودهشتیا